★تفكـــــــــــــر★

دو دانشمند

 

زماني درشهرباستاني افكار٬دو مرد دانشمند زندگي ميكردند كه با هم بد بودند و دانش يكديگر را به چيزي نميگرفتند.زيرا كه يكي از آنها وجود خدايان را انكار ميكرد و ديگري به آنها اعتقاد داشت.يك روز آن دو مرد يكديگر را در بازار ديدند  و درميان پيروان خود درباره ي وجود و يا عدم وجود خدا به جروبحث پرداختندو پس ازچند ساعت  جدال از هم جداشدند.

آن شب منكرخدايان به معبد رفت و دربرابرمحراب خود را به خاك انداخت و ازخدايان التماس كرد كه گمراهي گذشته او را ببخشايند.درهمان ساعت آن دانشمند ديگر٬آنكه به خدايان اعتقاد داشت٬كتابهاي مقدس خود راسوزاند زيراكه اعتقادش را از دست داده بود.


نویسنده: bozghord ׀ تاریخ: دوشنبه 21 فروردین 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

درباره وبلاگ

یادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند....... طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم


جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , 4467.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران