★تفكـــــــــــــر★

يادم آيد ...

ياد دارم در غروبي سرد سرد

ميگذشت از كوچه  ما دوره گرد

داد ميزد كهنه قالي ميخرم

دست دوم،جنس عالي،ميخرم

كاسه و ظرف سفالي ميخرم

گر نداري ،كوزه خالي ميخرم

اشك در چشمان بابا حلقه بست

عاقبت آهي كشيد بغضش شكست

اول ماه هستو نان در سفره نيست

اي خدا شكرت ولي اين زندگيست؟

بوي نان تازه هوشش برده بود

اتفاقا مادرم هم روزه بود

خواهرم بي روسري بيرون دويد

گفت آقا سفره خالي ميخريد؟!!!

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

i remember in a vey cold sunset

passed a itinerant from our Alley

shouting "i buy old carpets"

secondhand,great ones"

bowl and fictile utensil"

if you don't have,i'll buy empty pitcher"

tears come to my father's eyes

finally he suspired and broke into tears

it's the first day of month and there's no bread in the table

thank your god but isn't it an existence,is it ?

the smelling of fresh bread made him inebriate

accidently my mom was fasting

my sister ran into the door and said to him

would you buy empty table???  "

نویسنده: bozghord ׀ تاریخ: چهارشنبه 22 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

better not exist

some of the people are such the first holes of belt

they always exist

but never are useful

بعضی از ادم ها شبیه سوراخ های اول کمربند هستند

همیشه هستند

اما هیچ وقت به کار نمیان!!!

 

نویسنده: helia ׀ تاریخ: دوشنبه 20 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(2)

بلد نيستم
كوچه ها رابلد شدم ...
مغازه ها را ...
رنگهاي چراغ قرمز را ...
حتي جدول ضرب ...
و ديگر در راه هيچ مدرسه اي گم نميشوم
اما گاهي ميان آدمها گم ميشوم ...
.........................................
آدمها را بلد نيستم !



i learned all Alleys  ....
stors ....
all the colors of traffic light ...
even multiplication table ...
and i never get lost in the school way
but sometimes i get lost between humen ...
.........................................
i've never learned the humen !


نویسنده: helia&مهدي ׀ تاریخ: دوشنبه 20 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

just a little fun ;)

همه پیرزن ها مثل برف پاک کن می رقصند یا مادر بزرگ من این طوریه ؟!؟!؟!

are all the grandmothers dancing such a wiper OR  there's just my grandmother?!?!?

 

نویسنده: helia ׀ تاریخ: یکشنبه 19 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

result of complex

some beliefs of people are based on their complex

بعضی عقاید مردم بر مبنای عقده اشان شگل می گیرد.

نویسنده: helia ׀ تاریخ: یکشنبه 19 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(1)

زمان ديگريست ...


اي قطـــــــــــــــــــــــــــــــــار . . .

راهت را بگير و برو،

كه نه كوه طاقت ريزش دارد

و نه ريزعلي لباس اضافه.

روزگار روزگـــــــــــــــــــــــار دگريست

نویسنده: bozghord ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

شهر


در اين شهر صداي مردمي است كه همچنان كه تو را ميبوسند طناب دار تو را ميبافند

مردمي كه صادقانه دروغ ميگويند و خالصانه خيانت ميكنند.

در اين شهر هر چه تنها تر باشي پيروز تري

"فروغ فرخزاد"

نویسنده: bozghord ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

درد


ديشب گرسنه بود دختري كه مرد

-چه آسان به خاك پس داديمش

-و چه دردناكتر از مرگ او،

داستان مادرش كه براي خريدن قرص ناني

تن به هرزگي داد

آنهم نه از روي هوس،از روي اجبار

-همسايه اش زيارتش قبول،مكه رفته بود

نویسنده: bozghord ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

سادگي و محبت


گنجشك ميخنديد به اينكه چرا بي هيچ پولي برايش دانه ميپاشم!

من ميگريستم به اينكه حتي او هم محبت مرا از سادگي ام ميپندارد!

نویسنده: bozghord ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

تفكر دخترك


دخترك فقط هنگام نماز چادر بر سر داشت

*گويا فقط خــــــــــــــــــــدا نا محرم است*

نویسنده: bozghord ׀ تاریخ: پنج‌شنبه 16 شهریور 1391 ׀ موضوع: <-PostCategory-> ׀ ارسال نظر(0)

صفحه قبل1...678910...13صفحه بعد

درباره وبلاگ

یادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند....... طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم


جستجوی مطالب

طراح قالب

CopyRight| 2009 , 4467.LoxBlog.Com , All Rights Reserved
Powered By LoxBlog.Com | Template By: NazTarin.COM
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران