زمستان سردي بود برف و باران.
كلاغ بيچاره نگران گرسنگي جوجه هاش.
هرجا رفت غذايي نيافت.
از گوشت تن خود ميكند و به جوجه هاش ميداد.
تا زمستان گذشت و كلاغ مرد.
جوجه هاش گفتن:خوب شد مرد.
خسته شديم از اين غذاي تكراري.
آري اين است حقيقت تلخ زندگي...!
یادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند....... طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
Template By: LoxBlog.Com
Template By: