پادشاهی درزمستان به یکی ازنگهبانان گفت:سردت نیست گفت:عادت دارم... گفت:میگویم برایت لباس گرم بیاورندوفراموش کردصبح جنازه نگهبان راديدندكه روی دیوارنوشته بود:به سرما عادت داشتم اماوعده لباس گرمت مرا ویران کرد...
بی دلیل به کسی وعده ندین .... شاید نابود شد ....
یادمان باشد اگرخاطرمان تنها ماند....... طلب عشق ز هر بی سرو پایی نکنیم
Template By: LoxBlog.Com
Template By:
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید
نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید
کد ۶ رقمی ارسالشده به ایمیل و رمز عبور جدید را وارد کنید.
در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید
دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید
ورود کاربران
خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید